|
Sunday, February 24, 2002
٭ » مرغ سحر « استاد شجريان، دستگاه ماهور
************************************ مرغ ســحر ناله سر كن ، داغ مرا تازه تر كن ، زآه شرر بار، اين قفس را برشكن و زير و زبر كن بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ ، نغمهء آزادی نوع بشــر سرا وز نفسی عرصهء این خاك توده را، پرشرر كن ظلم ظالم ، جور صيّاد ، آشيانم داده بر باد ، ای خدا، ای فلك، ای طبيعت شامِ تاريكِ ما را سحر كن نو بهار است، گل به بار است ، ابر چشمم، ژاله بار است اين قفس چون دلم ، تنگ و تار است شعله فكن در قفس ای آه آتشين ، دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين جانب عاشق نگه ای تازه گل ،از اين ، بيشتركن،بيشتركن، بيشتركن مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر كن مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر، مخـ تـــ صـــ ر كُــ ن 5:05 PM توسط Kadir Zavareh
٭ » به سكوت سرد زمان « استاد شجريان، دستگاه ماهور
------------------------------------------ هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر اين سامان، ميرود سنگين اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان، نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲ نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)۲ (نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد همچو شراره از دل آذر، برشدوخاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد يك نفس زد وهدر شـــــد ، روزگار من به سر شد چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــا ر ا دل زنم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا 4:38 PM توسط Kadir Zavareh
٭
4:27 PM توسط Kadir Zavareh
٭ ـ» ای مه من، ای بت چين « استاد شجريان، دستگاه اصفهان
---------------------------------------- ای مه من، ای بت چين ای صنم . لالـه رُخ، زهره جبیين ای صنم تا به تـو دادم دل و دين ای صـنم , برهمه كس گشته یقين ای صنم من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر ( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲ هر كه تو را ديده ز خـود دل بريد , رفته ز خود، تا كه رُخت را بديد تير غمت، چون به دلِ من رسيد , همچو بگفتم كه همه كس شنيد من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر ( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲ ای نفـسِ اُنـسِ تـو احيای من چون تويی امروزه مسيحای من حالت جمعی تو پريشان كنی , وای به حال دل شيدای من من زتو دوری نتوانم ديگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم ديگر ( بيا حبيبم، بيا طبيبم)۲ 4:03 PM توسط Kadir Zavareh
|